الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

104

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

ولايت خراسان داده و او مال فراوان به دست كرد و بگريخت و نزد هانى بن عروة مرادى پنهان شد خبر به معاويه رسيد خون هانى را هدر فرمود و او ( هانى ) در پناه معاويه بود از كوفه بيرون رفت تا به مجلس معاويه حاضر گشت و معاويه او را نمىشناخت چون مردم برخاستند و رفتند او همچنان در جاى بماند معاويه از كار او پرسيد هانى گفت : اى امير المؤمنين من هانى بن عروه‌ام . معاويه گفت : امروز آن روز نيست كه پدر تو مىگفت . أرجّل جمّتى و اجرّ ذيلى * و يحمل شكّتى افق كميت امشّى في سراة بنى عطيف * اذا ما سامنى ضيم ابيت [ 1 ] هانى گفت : من امروز از آن روز هم عزّتم بيش است . معاويه گفت : به چه ؟ گفت : به اسلام يا امير المؤمنين . معاويه گفت : كثير بن شهاب كجاست ؟ گفت : نزد من در سپاه تو . معاويه گفت : بنگر آن مالى را كه بر گرفته است پاره‌اى از او بستان و باقى گوارا بادش . و حكايت شده است كه : مردى از ياران حسين عليه السّلام در كربلا دستگير شد او را نزد يزيد حاضر كردند يزيد گفت : آيا پدر تو بود آنكه گفت : أرجّل جمّتى ؟ گفت آرى . يزيد بفرمود او را كشتند ؛ رحمة اللّه عليه .

--> [ 1 ] يعنى زلف خود را شانه مىزنم و دامن خود را مىكشم و سلاح جنگ مرا اسبى نجيب سرخ‌فام سياه دم بر مىدارد با مهتران قبيلهء بنى عطيف راه مىروم و اگر ستمى به من رو آورد گردن‌كشى مىكنم .